تبلیغات
حرف دل

حرف دل

:[عمومی , ]

سلام به همه عزیزان

نزدیک به ۲ سال از آخرین بروزشدن این مبلاگ میگذره.همه تلاشمو میکنم که دیگه این اتفاق نیفته وزود به زود بروزش کنم.نظراتون حتما کمکم میکنه.  چیزائی نوشتم که فکر میکنم قشنگن حتما بخونینشون.          

                             

                                                                 ممنونم حمید

Amاین پرنده مهاجرGهمیشه عاشق پرواز
Fحالا با بالی شکستهEمی خونه چهF
غمگین اواز
 
Amتوی یک هجرت جمعیGدست بی رحمی صیاد
 
Fاونو از جفتش جدا کردE با تنهاF
یی اشنا کرد
Dmنجوای دو جفت عاشقAm زیر شاخه های تنها E
شعری عاشقانه بود
Dmصدای قشنگ بارشAm تو فضای بی کرانهE بهترین ترانه بود
 
Amحالا تنها حالا خستهG با دلی از غم شکسته
Fبی صدا تر از همیشهE با خودش Fتنها نشسته
Amبا صدای غم گرفتشG
شعر تنهای می خونه
Fسوز غمگین صداشوE اونی کهF تنهاست می دونه

با تو زندانم !
با تو آزادم !
با تو قفسم !
با تو انبوهی از تضادم !
سرخ و سبز ، صورتی و آبی ...
زمزمه می كنم هر لحظه هرز ، ترا ...
بیهوده از بهشت سخن می رانیم ...
تنها یك روز پریدن به آنطرف دیوار بهشت موعود است ...
پرواز كن قناری و نترس ...
آسمان برای تو بی انتهاست ...

می دانی كه من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم كنم راه قشنگ ارزو ها را... مبادا گم كنم اهداف زیبا را... مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت... دلم بین امید و نامیدی میزند پرسه میكند فریاد ...میشود خسته... مرا تنها تو نگذاری ...

 

اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم، اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم، اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم، اگر خدا بودی به تو ایمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم، اگر هیچ بودی از تو ابر سپیدی می ساختم، از تو خورشید با شکوهی بوجود می آوردم، تو را نسیم ملایمی می کردم از تو خدایی بزرگ می ساختم، تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم....

 

ای دو چشمت سبزه زاران گریه ات اشک بهاران میروم غمگین و نالان اشک غم دیگر نیافشان ای سراپا مهربانی ای نگاهت آسمانی در دل نامهربانم شوق ماندن می نشانی عاشق و چشم انتظاری پاک و روشن چون بهاری هرچه گفتم باورت شد حیف از احساسی که داری چشمه ایی خشک و سیاهم خسته ایی گم کرده راهم بگذر از من چونکه دیگر زشت و سرتاپا گناهم

 

ترسم آخر در کنارم خسته وآزرده گردی با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی میروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت میروم چون می هراسم شعله ایی افسرده گردی ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی قلب سردم را چه بی حاصل به سویت میکشانی قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی من گنهکارم تو خوب و مهربانی

 

نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت 1386 و 04:05 ق.ظ توسط حمید

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

درباره فریدون فروغی

فریدون فروغی را چگونه باید نوشت

كه سكوتی سنگین عاقبت اورادرهم شكست

فریدون فروغی ،چهارمین وآخرین فرزند خانواده ی فروغی در تاریخ 9/11/1329 درتهران متولد شد.

اودرزمینه ی موسیقی هنرمند كاملی ست .زیرا علاوه بر خوانندگی ،در نواختن گیتار،پیانووارگ مهارت خاصی داشته است وبه كار آهنگسازی وترانه نیز می پرداخته است.

اوتنها پسرخانواده بودو سه خواهر به نامهای (پروانه،عفت وفروغ ) داشت كه هم اكنون در قید حیات می باشند.

فتح الله فروغی ، كارمنداداره ی دخانیات بود،كه در تنهایی خود به سرودن شعرونواختن تارمی پرداخت واز مالكان بزرگ روستای نراق ـ مابین قم وكاشان ـ به شمار می آمد.

فریدون فروغی ،در سال 1335 ودر شش سالگی ،تحصیل را آغازكردوعاقبت درسال 1347 مدرك دیپلم علوم طبیعی را گرفت وپس از آن دیگرتحصیل رارهاكرد.

فریدون فروغی ،موسیقی را بدون داشتن استاد ویا معلم فرا می گیردوباتوجه به كارهای راك ومخصوصا (ری چارلز) به تمرین ویادگیری می پردازد.

درسن 16 سالگی ،باهمراه ساختن گروهی نوازنده باخودموسیقی را به صورت جدی شروع می كند ودر مكان های مختلف به اجرای ترانه ها وآهنگ های روز فرنگی وبه خصوص موسیقی (بلوزغربی) می پردازدوتاسن 18 سالگی كارخودرا به همین صورت ادامه می دهد

در همین ایام عشق ودلدادگی اورا گرفتار می كند،اما در ناباوری كامل ،پس ازمدتی متوجه غیبت عشق خود می شودوقلب گرفتار او در تب وتاب عشق می سوزد وفریدون جوان ،مدتی دست از موسیقی می كشد.

درسال 1350،خسروهریتاش ،كارگردان فیلم (آدمك) درتلاش برای پیدا كردن خواننده ای تازه نفس بود كه فریدون فروغی توسط دوستی مشترك به او معرفی می گردد و بایك بار زمزمه ی ترانه خسروهریتاش متوجه می شود كه شخصی را كه به دنبالش بوده ، یافته است وترانه ی آدمك وپروانه ی من توسط فروغی اجرا می شود و چندی بعد این ترانه در صفحات 45دور ،درصفحه فروشی های معروفی چون (آل كوردوبس ، پاپ ،دیسكو،بتهوون وپارس )عرضه می گردد،این دوترانه گل می كندوبرسرزبان ها می افتد.

بعدازگذشت مدتی (فرشیدرمزی) كارگردان برنامه ی شوی تلویزیونی (شش وهشت) بافریدون فروغی قرارداد می بنددوفروغی درسال 1351 بعداز پنج سال مشابه خوانی ،آثارری چارلز را كنارگذاشته وكارش را درتهران شروع می كندواین همكاری باعث تولد آثاری چون زندون دل وغم تنهایی می گردد كه ترانه ی زندون دل فروغی را تبدیل به هنرمندی صاحب سبك می كند.

درهمین سال توسط یكی ازدوستانش باگلی فتوره چی آشنامی شودواین آشنایی منجربه ازدواج آن دو می گردد.

درسال 1352 فروغی ترانه ی تنگنا را برای فیلم (امیرنادری) اجرامی كندودرهمین سال به اجرای ترانه هایی چون نیاز (ترانه یی ازشهیارقنبری) وهوای تازه دربرنامه ی رنگارنگ می پردازد.

درسال 1353 فروغی به علت عدم تفاهم روحی وفكری از همسرش جدامی شود.

ودرهمین سال اوكه رفته رفته ،هنرمندقابلی گشته بود اقدام به جمع آوری آثارخود می نماید واولین آلبوم خودرا با نام نیاز به بازارعرضه می كند.

دومین آلبومش رابانام (یاران) درسال 1354 به بازار عرضه می كندودرهمین سال به علت اجرای ترانه ی (سال قحطی )از طرف رژیم شاهنشاهی به مدت دو سال ممنوع الصدا می شود .

درسال 1356 ،پس ازاعلام فضای بازسیاسی توسط رژیم، فروغی بعدازدوسال ممنوعیت كاری ،سومین آلبوم خودرابانام (سال قحطی) به بازارعرضه می كند.

درسال 1357 ، باوخیم شدن اوضاع سیاسی ایران ،فروغی اعتراض خودرا به اوضاع كشورباانتشارآلبوم (بت شكن)اعلام می داردودرهمین سال ترانه ای به نام روسپی راجرا می كند كه هرگز مجوزپخش نمی گیرد.

درسال 1358 ،بعدازانقلاب ،فروغی درایران می ماند وكنسرت اجرا می كند كه ترانه های این كنسرت را درآلبوم (فریدون فروغی درآغازی نو) جای می دهد و ازدلایل خواندن این آلبوم به این نام ترانه های ریتمیكی مانند حقه وشیاد می باشد.

بعدازانتشاراین كاست ،درسال 1359 فروغی ترانه ی باردبستانی را برای فیلم (ازفریادتاترور)به كارگردانی منصورتهرانی اجرامی كندوبعدازآن ترانه ی كوچه ی شهردلم.

درسال 1360 چندترانه ی خودرا همراه باچندترانه از كوروش یغمایی درآلبوم سل جای می دهدودرمابین سال های 60و61 آهنگ چهارقسمتی (چرانه؟) رامی سازد واجرا می كند.

اما رفته رفته مهرسكوت برلبان اوسنگینی می كند،پس ازآن تنها خاموشی وتنهایی ست كه می ماند،ایجادممنوعیت كاری انگیزه ای برای فعالیت دوباره ی فروغی نمی گذارد. دراین سال ها تنها یاراوخلوت وگوشه نشینی ست وعلی رغم فشارهایی كه این سكوت طولانی براوتحمیل می كند ،هرگز تن به ترك وطن نمی دهد.

فروغی بااین شرایط عذاب آوربه زندگی ادامه می دهدودراسفندسال1372 باخانم سوسن معادلیان آشنامی شودودرخرداد 1373 باهم ازدواج می كنند.ازدواج با سوسن معادلیان موجبات تحولی مثبت را دراو فراهم می آوردواودوباره فعالیت خودراازسرمی گیرد،شعرمی گوید،آهنگ می سازدوشروع به تدریس گیتار،ارگ وپیانومی كند.

دراسفندماه سال 1377 موفق به برگزاری كنسرتی درتالار حافظیه ی كیش می شود،پس از 4روزبرگزاری كنسرت در كیش ،به تهران می آیدوعلی رغم درخواست شهرستان های دیگر برای برگزاری كنسرت ،بااین كارموافقت نمی شودوفروغی درتابستان 78وپائیز79 دوباره به كیش بازمی گرددوبه اجرای برنامه درهتل آنای كیش می پردازد

درسال 79 برای تیتراژپایانی فیلم (دختری به نام تندر) قطعاتی از شاعران معاصررا می خواند وامیدوار می شودكه بتواندمجوز كارهایش رابگیرد

ودرانتظاراكران فیلم می ماند.

پس از اینكه از گرفتن مجوز نامید می شود .گوشه نشینی را برمی گزیند ودرروزجمعه سیزدهم مهرسال 1380 خودراازچنگ این دنیای بی عشق می رهاندوبه گفته ی شهیارقنبری:فریدون فروغی را فراموشی وخاموشی كشت.

اینك ما می نویسم ازاو،آثارش رادربازارموسیقی می یابیم وحتی فیلم مستندی اززندگی اووگوشه ای ازكنسرتهایش ،كتاب او،ولی حالا چرا؟

نوشداروپس از مرگ سهراب،حالا كه اورفته ،ویژه نامه ای برای او،وهمه چیزازاو حالا كه دیگراونیست!

اورفت وبه گمانم قسمتی از موسیقی راباخودبرد،اورفت كه شایددردنیای دیگر دغدغه ی خواندن ونخواندن ،گفتن ونگفتن رانداشته باشد

وحالا ما می دانیم كه خیلی دیرترازآنچه كه باید،به اورسیدیم واورادرمیان دنیای از تیرگی ها به دست فراموشی سپردیم.

دیگر ازافسوس برای رفته ها وگذشته ها برای ما سودی نخواهد داشت.

ازچاله های پوك افسوس

چاره ای

به جزگذشتن

ای عزیزی كه گوشه ای از وسعت اوراخواندی تنها كاری كه از من وتو برای او بر می آید چیزی نیست جزفاتحه ای برای آرامش روح او در دنیای دیگر

یادش گرامی

و روحش شاد باد

نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت 1386 و 04:05 ق.ظ توسط حمید

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

درباره فرهاد

بیو گرافی

 

نهمین فرزند مرحوم رضا مهراد ،كاردار وزارت امورخارجه دولت ایران در كشورهای عربی ،روز بیست و نهم دی ماه 1322 در تهران متولد شد. اخلاق و رفتار آخرین فرزند خانواده مهراد آنقدر متفاوت بود كه همیشه از سوی اطرافیان به “تقلید از بزرگترها“ می شد. سه سال بیشتر نداشت كه علاقه به موسیقی او را وادار میكرد تا پشت در اتاق برادرش بنشیند و تمرین ویلون او و دوستانش را گوش كند. در همان دوران یكی از دوستان برادرش متوجه علاقه فرهاد به موسیقی میشود و از خانواده او میخواهد كه سازی برای او تهیه كنند. با اصرار برادر بزرگتر یك ویلون سل برای او تهیه میكنند و تمرینات فرهاد آغاز میشود.عمر تمرینات ویلون سل از 3 جلسه فراتر نرفت، چرخ روزگار ساز او را شكست و به قول فرهاد:“ساز صد تكه و روح من هزار تكه شد.”و از آن پس بازهم دل سپردن به تمرینات برادر بزرگتر تنها سرگرمی و ساز تبدیل به رویای فرهاد شد.

با ورود به مدرسه استعداد او در زمینه ادبیات آشكار و ادبیات تبدیل به دلمشغولی او میشود و در آستانه ورود به دبیرستان تمایل به تحصیل در رشته ادبیات پیدا میكند.اما علیرغم نمرات ضعیفش در دروسی غیر از ادبیات و زبان انگلیسی ،مخالفت عموی بزرگش در غیاب پدر، او را مجبور به ادامه تحصیل در رشته طبیعی میكند .و عاقبت دلسپردگی به ادبیات و بی علاقگی به دروس مورد علاقه عمویش سبب میشود تا در كلاس یازدهم ترك تحصیل كند.

پس از ترك تحصیل با یك گروه نوازنده ارمنی آشنا میشود و با استفاده از سازهای آنان به صورت تجربی نواختن را می آموزد و مدتی بعد به عنوان نوازنده گیتار در همان گروه شروع به فعالیت میكند.گروه راهی جنوب میشود تا در باشگاه شركت نفت برنامه اجرا كنند و اولین شب اجرای برنامه رهبر گروه به بهانه غیبت خواننده گروه از فرهاد میخواهد تا او جای خواننده را پر كند.

وسواس شدید فرهاد در ادای صحیح كلمات و آشنایی او با ادبیات ملل چنان در كار او موثر بود كه وقتی ترانه ای به زبان ایتالیایی ،فرانسوی و یا انگلیسی اجرا میكرد كمتر كسی باور میكرد كه زبان مادری این هنرمند فارسی باشد و همین خصوصیت باعث درخشش گروه و تمدید مدت برنامه گروه ارمنی شد. مدتی بعد از گروه جدا میشود و فعالیت انفرادی خود را آغاز میكند.فرهاد برای اولین بار در سال 42 برای اجرای چند ترانه انگلیسی راهی برنامه تلویزیونی “واریته استودیو ب “ میشود و مخاطبان بیشتری می یابد. مدتی بعد فرهاد در یكی از كنسرتهای بزرگی كه به مدیریت مجله “اطلاعات جوانان“ در امجدیه برگزار شد هنرنمایی كرد.در این برنامه فرهاد چند ترانه با گیتار اجرا میكند و بیش از پیش مورد توجه تماشاگران و همچنین شهبال شب پره ،مرد اول گروه

منوچهر اسلامی كه از فرهاد به عنوان پایه اصلی

در همین دوران یعنی در اوج فعالیت

مدتی بعد از خانواده جدا و به قصد پرستاری ازخواهرش راهی انگلستان میشود. در طول سفر كه قرار بود 2 ماه به طول انجامد یكی از تهیه كنندگان سرشناس انگلیسی به سراغ او می آید و پیشنهاد انتشار آلبومی با صدای فرهاد را مطرح میكند.

اما بیماری خواهر فرهاد و بروز مشكلات متعدد شخصی باعث میشود تا انتشار آلبوم در حد حرف باقی بماند و سفر 2 ماهه بیش از یكسال طول بكشد.

سال 48 فرهاد ترانه “مرد تنها“ ،با شعر شهیار قنبری و موسیقی اسفندیار منفردزاده،را برای فیلم “رضا موتوری“ میخواند.ترانه “مرد تنها“ كه پس از اكران فیلم در قالب صفحه گرامافون راهی بازار شده بود آنچنان طرفدار می یابد كه فرهاد تبدیل به یك ستاره میشود.چون همیشه معتقد بود باید شعری را بخواند كه خود به آن اعتقاد دارد و در واقع آن شعر باید به شكلی زبان حال او باشد پس از “مرد تنها“ تعداد محدودی ترانه یعنی ترانه های “جمعه“،“هفته خاكستری“،“آیینه ها“(51-1350)را خواند. و با افزایش تنشهای سیاسی در ایران در دهه پنجاه ترانه های “شبانه1“ ،“خسته“، “سقف“،“گنجشگك اشی مشی“،“آوار“،“شبانه2“ با اشعاری از احمد شاملو و شهیار قنبری و صدای فرهاد منتشر و تبدیل به سرود اتحاد مردم شدند.

یك روز بعد از انقلاب در ایران یعنی در روز 23 بهمن 1357 مرحوم سیاوش كسرایی ترانه وحدت را به اسفندیار منفردزاده می سپارد و در همان روز صدای فرهاد در ستایش آزادی و آزادگی در تلویزیون ملی طنین انداز شد.

سالهایی كه وحدت هم مجوز میخواست

پس از انقلاب فرهاد،خواننده انقلابی ،از ادامه كار منع و تقاضاهای چندباره او برای انتشار مجدد آثارش با مخالفت روبرو شد. البته در همین سالها كه حتی از انتشار مجدد ترانه “وحدت“ به بهانه “تكراری بودن“ جلوگیری می شد شخص با نفوذی بدون كسب مجوز از خواننده،آهنگساز یا شعرای این ترانه ها آلبومی با نام وحدت و با مجوز رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را راهی بازار كرد.

بالاخره سال 1372 پس از 15 سال آلبوم جدید فرهاد،“خواب در بیداری“،مجوز انتشار دریافت كرد و تبدیل به پر فروش ترین شد.پس از انتشار “خواب در بیداری“ ،فرهاد كه از انتشار آلبوم بعدی خود در ایران نا امید شده بود در سال 1376 آلبوم “برف“را در ایالات متحده آمریكا ضبط و منتشر كرد و این آلبوم یك سال بعد در ایران منتشر شد. پس از انتشار آلبوم “برف”، فرهاد درصدد تهیه آلبومی با نام “آمین“ كه ترانه هایی از كشورها و زبانهای مختلف را در خود جای میداد ،برآمد.

از مهر ماه 1379 بیماری فرهاد جدی شد،اما فرهاد از حركت بازنایستاد. آن روزها هیچ چیز جز مرگ نمی توانست او را از تهیه آلبوم “ آمین“ بازدارد ،كه بازداشت…

فرهاد پس از 2 سال معالجه در ایران و فرانسه ،در سن 59 سالگی روز نهم شهریور 1381 در شهر پاریس بر اثر بیماری هپاتیت درگذشت.

پیكر فرهاد در آغوش خاك آرامگاه

Black Cats قرار میگرد. ندی بعد فرهاد با شهبال شب پره سرپرست گروه بلك كتز آشنا می شود .همكاری فرهاد به عنوان خواننده و نوازنده گیتار و پیانو با شهبال شب پره (پركاشن) ،شهرام شب پره (گیتار)، هامو(گیتار)،حسن شماعی زاده (ساكسیفون) و منوچهر اسلامی (ترومپت)در كلاب كوچینی از سال 45 آغاز میشود.Black Cats یاد میكند با اشاره به استعداد فرهاد می گوید:“فرهاد با اینكه نت نمیدانست و موسیقی را از راه گوش آموخته بود نیاز چندانی به تمرین نداشت.او با چند بار زمزمه كردن شعر ،ساز و صدایش را با بقیه گروه هماهنگ میكرد.در واقع او به احترام دیگر اعضا در جلسات تمرین حاضر می شد.“ Black Cats ،دوستداران فرهاد ترانه “اگه یه جو شانس داشتیم“ یعنی اولین اثر فرهاد به زبان فارسی را در فیلم “بانوی زیبای من“ شنیدند. Thiais پاریس خفته است.

نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت 1386 و 04:05 ق.ظ توسط حمید

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

درباره داریوش

 داریوش برای اولین بار در 9 سالگی روی صحنه رفت ، یعنی زمانی که به مدرسه می رفت ،البته آن زمان داریوش ارکست نداشت و با یک میکروفن ساده شروع کرد. داریوش کلاس دوم ، سوم دبستان را در شهر آرا گذراند و اولین بار در همین مدرسه به روی ص رفت. کلاس ششم را در شهر کرج گذراند.اما از همه مهمترکلاس هفتم ، هشتم و نهم را در دبیرستان فارابی گذراند و معلم او که آذری زبان بود ، برنامه هایی در سالن های تربیت بدنی ترتیب می داد که داریوش در آن سالن ها ایفای نقش می کرد. مدتی بعد داریوش به تهران آمد ، در دبیرستان مدائن شروع به ادامه ی تحصیل کرد ، که چندی نگذشت که به خاطر انشای خیلی صادقانه ی خود از مدرسه اخراج شد. وی بعد از آن موضوع به دبیرستان آزادگان که در نارمک قرار داشت می رود و به ادامه ی تحصیل می پردازد و بعد از اتمام درس، خوانندگی را به طور حرفه ای آغاز می کند و توسط آقای حسن خیاط باشی راهی تلویزین می شود و با آقای فرشید رمزی که در آن زمان کارگردان تلویزیون بود، شروع به همکاری می کند. از آنجایی که در آن زمان مملکت پارتی بازی بود، داریوش را به خاطر یک برخورد زوری که می خواستند بکنند ؛ از تلویزیون اخراج کردند که در آن موقع شاید تنها یکی دو آهنگ از داریوش پخش شده بود . بعد از آن با ایرج جنتی عطائی آشنا شد و با او به راهش ادامه داد . بعد از ایرج با هنرمندانی چون حسن شماعی زاده(آهنگساز چشم من ، دستای تو و...) ،بابک بیات (آهنگسازخونه ،بن بست و ...) و اردلان سرفراز ( آلبوم گلایه ها ) کار کرد . مهمتر از همه به قول داریوش استاد تمام خواننده ها "پرویز مقصدی" که پایه گذار موسیقی نوین در ایران بود ، همکاری کرد.(نفرین نامه) داریوش در همین زمانها بود که با کیوان و افشین آغاز به همکاری کرد که در آن زمان گروه شش و هشت بر سر زبان ها بود . نلی ، آلیس ، ماسیس ، اونیک از جمله هنرمندانی بودند که در آن گروه ایفای نقش می کردند. داریوش در همین دوران بود که در اوج جوانی و مشهوریت به خاطر یک سری مسائل که در رابطه با کارهایی که ضبط و پخش شد ، مثل : بوی گندم ، بن بست ، جنگل ، علی کنکوری و حتی خونه و چند تا کار دیگر از اردلان سرفراز، مجموعه کارهایی بود که بر انگیخته شدن رژیم سابق شد و ساواک هم برای مدتی بد جوری پاپیچ شده بود و برای داریوش خیلی غیر باور بود که در این مملکت بهخ خاطر یک سری آهنگ و ترانه باید مورد باز پرسی قرار گیرد . شاید همین عامل بود که باعث شد داریوش بیشتر جریح تر شود و مسیر خود را هرچه محکمتر طی کند. اولین ترانه ای که داریوش اجراء کرد ، در سن 17 سالگی بود ، که ساخته ی خود داریوش و شعر زیبای علی گزرسه بود و این ترانه نامی نداشت جز " پیمان شکسته" چیزی که همیشه داریوش را در کنسرت ها رنج می داد ، رفتار پلیس ها و بادی گاردهای برگزار کننده کنسرت ها بوده که نه تنها با مهمان نوازی برخورد نمی کردند بلکه خشونت آنها نسبت به هموطنان عزیز باعث شده است تا عشق حاکم بر سالن های کنسرت کم رنگ تر بشود. لازم به ذکر است که داریوش 2 یا 3 سال از تحصیلات دبیرستانی خود را در سنندج و در دبیرستان شاپور آن زمان گذرانده است. و هنوز هم یادگاری داریوش بر روی یکی از درخت های سنندج موجود است. داریوش علت محبوبیت خود را چنین بیان میکند: --سعی کردم خودم باشم ، صادق باشم ،سعی کردم با مردم رو راست باشم ، و این همان رازی است که می تواند هرکس را در قلب های مردم جای دهد. یکی از مسائلی که برای مدتی تیتر اصلی روزنامه ها و مجلات شده بود "پاشیدن اسید روی داریوش هنرمند محبوب ایران"بود که از جایی شروع شد که عشق دستش را به نفرت داد و بانی این حرکت شد و اما این جریان را از زبان داریوش بخوانید. -- یادمه روی صحنه بودم و داشتم ترانه ی نفرین نامه رو می خوندم که یک دفعه احساس کردم که صورتم گرم شد بعد که متوجه شدم دیدم دختر خانمی در یک لیوان آبجو خوری اسید ریخته و روی صورت من پاشیده که خوشبختانه در مجاورت با هوا خاصیت اسید کم شد و آسیب جدی بر من وارد نشد که نمی دانم این عشق بود ، نفرت بود ، چی بود که اون دختر رو مجبور کرد تا اون کار و بکنه . سال 2000 سال رویش داریوش داریوش ادامه داد و ادامه داد تا اینکه از 2000 گفت ، سال 2000 سالی که همه از هم همه های یکی شدن به من شدن نگریستند. ترانه ی سال 2000 که در آن زمان برای مردم غیر باور می آمد و همه زیر لب می گفتند: داریوش از چه می گوید...؟ از سقوط ، از فرار ، از شکفتن فلز و . و . و آری غیر باور بود که در زمانی که اوج محبت بود از سال 2000 بگویی. رسیدیم و رسیدیم و رسیدیم به شب های پر از قصه رسیدیم به سال 2000. وقتی که سال میلادی داشت ورق می خورد ، بودند کسانی که ترانه ی 2000 را زمزمه می کردند و آن لحظه بر داریوش چه گذشت ...؟ اما بر خلاف تصور سال 2000 برای داریوش شروعی دوباره بود ، بهتر بگویم تولدی دوباره. داریوش در این سال میلادی داشت که همراه با میلادش رویید. چیز مهمی که در این سال داریوش توانست از دست آن خلاص شود ، بیماری بود که چندین سال دامن گیر او بود "اعتیاد". بیماری که امروزه دامن گیر جامعه ما شده ، در مورد اعتیاد سخن گفتن زیاد است که بعد ها قصد دارم از آن بگویم. اما هنر مندانی چون اردلان سرفراز ، ایرج جنتی عطائی ، فرید زولاند و ... از داریوش گفته اند که شنیدن حرفهای آنان خالی از لطف نیست. داریوش از زبان اردلان سرفراز(نقل قول) --من افتخار این را دارم که در حدود 35 سال است با داریوش کار می کنم و در طی این مدت بهترین کارهای خود را که البته با صدای داریوش و اشعار زخم دار آقایان اردلان سرفراز ، ایرج جنتی عطائی و شهیار قنبری می باشد را ساخته ام . داریوش به نظر من کسی هست که اعتبار مو سیقی ماست ، اعتبار ترانه هست ، ترانه بیدار و داریوش کسی هست که با صداش حقیقت را به رخ می کشد ، درد او درد مردم هست و درد ترانه سرا و آهنگساز را خوب می داند و به صورت درست و به صورتی که لازمه به مردم ارائه میدهد. داریوش کسی هست که ترانه را از صورت گل و بلبل و از صورت کوچه و بازاری به صورت جدی و اجتماعی در می آورد و مسائل اجتماعی و سیاسی را بیان می کند و داریوش به نظر من بهترین پیام دهنده ترانه است . و من خودم از نظر احساسی و کاری وقتی که برای داریوش کار می کنم ، صدای او ، رفاقت او ، صداقت او ، در وجود و احساس من وجود داره و صداش در گوشم می خونه و برایش آنگی رو می سازم که در وجود من به وسیله ی صدای او نواخته می شود و این را هم می دونم که این پیام به طور صحیح به دست مردم و گوش مردم می رسه. حرف جناب زولاند حرفی است که از ۳۵ سال همکاری سر چشمه می گیرد ~۳۵ سال دوستی*عشق و.و.و اما مسئله ای که همه را حیرت زده کرد ... اما مسئله ای که همه را حیرت زده کرد... درخشش داریوش در سینماست ، بله سینما . داریوش با بازی در دو" فیلم فریاد زیر آب" و" یاران" توانست در دنیای هنرپیشگی نیز خود را محک بزند آن هم چه محکی...! در فیلم فریاد زیر آب که شاید بتوانم بگویم بارها و بارها این فیلم را دیده ام ولی هر بار دیدن آن تازگی خاصی برای من داشته و توانسته است ارتباط جدیدتری با من برقرار کند نیازی به خلاصه گویی داستان فیلم نیست چون می دانم برای یک بار هم که شده ، آن فیلم را دیدید و می توانم حدس بزنم که پرده به پرده ی این فیلم را حفظ هستید . اما مسئله ای که به واقعیت گرایی فیلم کمک می کند تطبیقی از دنیای امروزی و دنیای لیلی و مجنونی سناریو است که در این فیلم دردهای جامعه به کنار رفته وعشق به میان می آید . داریوش علاوه بر ایفای نقش در این دو فیلم در بسیاری از فیلم ها با صدای خود توانسته است به فروش بیشتر آن فیلم کمک کند ، که باز هم هنر داریوش است که من و تو را به پای گیشه بلیط فروشی می کشاند. همانطور که در پست قبلی خدمت شما عزیزان عرض کردم شنیدن حرفهای هنرمندانی که از گذشته با داریوش بودند با الحق شنیدنی است و این هفته می رویم سراغ اسطوره ی ترانه "اردلان سرفراز " داریوش از زبان اردلان سرفراز(نقل قول) -- در مورد داریوش من یک کتاب 35 ساله می دونم ، ولی مختصر می کنم حرفم را و جدای کیفیت های تکنیکی صدای داریوش که باید اساتید موسیقی در موردش سخن بگویند ، در مورد داریوش فقط این را می توانم بگویم که داریوش صدای زخمیه سرزمین ماست . داریوش صدایی بوده که در طول 35 سال پا به پا و همگام ترانه ی متعهد و بیدار ایران قدم برداشته و به قول دوست شاعرم ، آقای فرهاد شیوانی #<< به صدایی می خواهم برسم که گلویش نی خونین شکایت باشد>># که داریوش آن صدایی است که به اعتقاد من و دیگر همکارانم که نقشی در ترانه بیدار و ترانه متعهد و ترانه مولف دارند ، در سرزمین من بار عاطفی این ترانه ها را (داریوش) به بهترین وجه به دوش کشیده و به مردمی که مخاطبین اصلی هر هنر متعهد هستند رسانده و به سعادت کارهای داریوش یک به یک اگر مرور کنیم در کنار ما پای مردانه ایستاده . و این از نظرکیفیت های یک صدای متعهد . در انتها می خواستم بگویم که داریوش واقعیت ترانه راستین و متعهد و ترانه بیدار ایران هست . از آغاز تا به امروز ، ترانه ی ماندنی یعنی آیینه ی رو در روی اجتماع و سرزمین من ، نشانگر تمام کمی و کاستی ها. این بود قسمتی از سخن های گهر بار ستون اصلی ترانه بیدار اردلان سرفراز . می خواهم در پایان این پست و در پایان زود گذر این گذر بگردیم و رد پایی از یاران بیابیم . در گذر ترانه از ترانه ای گفتیم که در طول خاطرات زندگی گریبان گیر روزهای پر خاطره ی زندگی است ، هربار با دل سپردن به ترانه شاید گذری داشته باشیم بر سکانس به سکانس ترانه ی دیروز اما به تعبیر امروز و در حالی که با خاطره ها زنده می شوی آدما باز تو شب ترانه بازی می کنن ، پس بیا ما هم ترانه بازی بکنیم و از خاطرات ترانه تا فردایی نرسیده گلچینی از باغمون رابه واژه در آوریم ، و در این بازی خودمون رو سهیم بکنیم . هر چند می دانم واژه سازی این گلچین سخت است پس چه بهتر که احساس کنیم و بنویسیم. این بازی پایان ندارد و برعکس یک نفره یا دو نفره نیست هر قدر تعداد بازیکنان بیشتر باشد ، با جرات بیشتری می توان گفت برنده اصلی من و تو هستیم . اما یادمون باشد در دوران بی کسی عاشقانه هایمان که شاید بر لب هایمان خنده ای نشیند گرچه این لبخند گواه تلخی آن روزها را دارد ولی بهتر است از صد هزار بار نفس کشیدن در زندان زندگی دوران بی کسی .

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن 1384 و 10:02 ق.ظ توسط حمید

ویرایش شده در یکشنبه 30 بهمن 1384 و 10:02 ق.ظ



:[عمومی , ]

 بهروز وثوقی

بیوگرافی و توضیحات:

بخشی از فیلمشناسی

 

 

نام: بهروز وثوقی

تاریخ تولد: 1316

همسر سابق گوگوش (فائقه آتشین)

برادر چنگیز و شهراد وثوقی (بازیگران سینما)

...............................................

- فعالیت در زمینه دوبله (1337)

- فعالیت در زمینه تئاتر (1356)

- مهاجرت به آمریكا (1359)

شاید نزدیك به یازده سال زمان لازم بود تا بهروز وثوقی كشف شود. او از سال 1337 با بازی در فیلم « طوفان در شهر ما » به سینما‌ آمد و تا سال 1347 در نقشهای متفاوت اما نچندان پررنگی ظاهر شد. انتخاب او برای بازی در فیلم قیصر توسط مسعود كیمیایی كافی بود تا نام بهروز وثوقی زبانزد خاص و عام شود. نقش آفرینی تحسین برانگیز بهروز وثوقی در « قیصر » پس از سالها توانست بت فردین را شكسته و چهره اواخر دهه چهل و نیمه اول دهه پنجاه سینمای ایران شود.

بهروز وثوقی بازیهای ماندگار و متفاوت بسیاری در كارنامه هنری دارد:

قیصر، طوقی، داش آكل، تنگسیر، بلوچ، بت و ...

بازی تحسین برانگیز و خارق العاده بهروز وثوقی در فیلمهای « گوزنها » (مسعود كیمیایی، 1354) و « سوته دلان » (علی حاتمی) برای همیشه در تاریخ سینمای ایران به یادگار ماند.

وثوقی در سال 1359 ایران را برای همیشه ترك كرد. او خارج از ایران در فیلمهایی هم بازی كرد.

همكاری بهروز وثوقی و مسعود كیمیایی در هفت فیلم، هفت بازی بشدت متفاوت در كارنامه وثوقی بر جای گذاشت.

- طوفان در شهر ما (1337)

- صد كیلو داماد (1340)

- لذت گناه (1343)

- خداحافظ تهران (1345)

- هاشم خان (محمد زرین دست، 1345)

- دالاهو (1346)

- زنی به نام شراب (1346)

- بیگانه بیا (مسعود كیمیایی - 1347)

- دزد سیاهپوش (1347)

- قیصر (مسعود كیمیایی - 1348)

- پنجره (جلال مقدم - 1349)

- رضا موتوری (مسعود كیمیایی - 1349)

- طوقی (علی حاتمی - 1349)

- لیلی و مجنون (1349)

- داش آكل (مسعود كیمیایی - 1350)

- رشید (پرویز نوری، 1350)

- فرار از تله (جلال مقدم - 1350)

- بلوچ (مسعود كیمیایی - 1351)

- دشنه (1351)

- تنگسیر (امیر نادری - 1352)

- خاك (مسعود كیمیایی - 1352)

- نفرین (ناصر تقوایی - 1352)

- سازش (جلال مقدم - 1353)

- ممل آمریكایی (شاپور قریب - 1353)

- كندو (فریدون گله - 1354)

- گوزنها (مسعود كیمیایی - 1354)

- همسفر (مسعود اسداللهی - 1354)

- بت (ایرج قادری - 1355)

- ماه عسل (فریدون گله - 1355)

- سوته دلان (علی حاتمی - 1356)

- نفس بریده (سیروس الوند - 1359

نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1384 و 07:02 ق.ظ توسط حمید

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

بانوی موسیقی ایران زمین

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن 1384 و 10:02 ق.ظ توسط حمید

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

بانوی موسیقی ایران زمین

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن 1384 و 10:02 ق.ظ توسط حمید

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

گفتگو با گوگوش

 

عکس از کنسرت های اخیر گوگوش در لس آنجلس

گوگوش با شهرت افسانه ایش، بعد از بیست و یک سال سکوت، ایران را در سال 2000 به مقصد کانادا ترک کرد ودر همانجا مستقر شد.

در این مورد، گوگوش به دلایل مختلفی اشاره کرد: "ویزاش راحت بود و اولین کشوری بود که بعد از بیست سال توش قدم گذاشتم".

گوگو ش در سال 2000 جمعأ 27 کنسرت در کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی اجرا کرد اما موفق نشد به استرالیا سفر کند. علتش هم گویا اختلافی بود که با کمپانی "کیا اینترتینمنت" بر سر پرداخت کنسرتها بوجود آمد. در حال حاضر این جریان هنوز در دادگاه بررسی می شود.

گوگوش حال پس از گذشت 2 سال، فقط در آمریکا، دوباره به صحنه بازگشته است. این کنسرتها با مدیریت شرکت "ندلندر ایونتس" (

گوگو ش به علت فوت مادرش که اخیرأ اتفاق افتاد بسیار دلشکسته است. او در مصاحبه اش با مجله جوانان که در لس آنجلس منتشر می شود گفت: " درسته که بیشتر عمرم رو با مادر خوانده ام بزرگ شدم و هیچوقت اون رابطه مهر و محبت مادر و دختر مرسوم رو نداشتم، ولی اگر من پیش از مادرم می رفتم او هم به اندازه من دلگیر می شد".

 

 

 

گفتگو با گوگوش

 

اجرای این دور جدید کنسرت ها برای شما به دلیل مشکلات اخذ ویزا و شرایطی که دولت آمریکا برای ایرانیان وضع کرده است، سخت بود تا جایی که مجبور شدین کنسرت لس آنجلس را به تعویق بیندارید.

بله. متاسفانه رهبر کنسرت، بابک امینی نتونست ویزا بگیره ومن مجبور شدم به تنهایی بیام. ولی خوشبختانه در اونجا موزیسین های ایرانی و غیر ایرانی زیادن و از اونجایی که همه ترانه های من رو بلدن زیاد به مشکل برنخوردم.

در این دور جدید کنسرتها آیا آهنگ جدید هم می خونید؟

آهنگ های جدید هنوز نه. فعلا همون آهنگهای قدیمی رو اجرا می کنم با یک مقدار پس و پیش کردن، چون من هنوز تمام آهنگهام رو در کنسرت های قبلی اجرا نکردم.

خانم گوگوش الان شما سه سال است که خارج از کشور هستین و کنسرتهایی در سراسر دنیا اجرا کردین و ایرانیهایی رو که در سراسر دنیا هستند ملاقات کردین. بعد از اون سالهای سکوت که در ایران پشت سر گذاشتین، تا چه حد دیدن ایرانی ها و برخورد با آنها در زندگی شما تاثیر داشته؟

ببینین به هر حال من هر بار که روی صحنه می رم انگار از نو متولد می شم. دیدن جمعیت در سالن کنسرت مثل یک حادثه تازه است، مثل یک حادثه ای که هنوز برام اتفاق نیفتاده بنابر این من رو غرق احساسات هیجان انگیز و سرخوشی می کنه. من بیست و یک سال زندگی عادی داشتم، تو خونه بودم، برخوردی نداشتم، به حرفه ام نپرداختم و در واقع تنبل شده بودم. تنبل از نظر صدا و ذهنیت روی صحنه رفتن. هر بار که روی صحنه رفتم تجربه ای تازه بود.

شایعات و مقالات زیادی نوشته شد در مورد اینکه شما از این بیست و هفت کنسرتی که اجرا کردین اون سهمی رو که باید به شما می رسید دریافت نکردین. ممکنه توضیح بدین.

چون الان دست وکیل هست و دارن پیگیری می کنن ترجیح می دم راجع به اون صحبت نکم تا در دادگاه اشکالی پیش نیاد.

شما الان کجا زندگی می کنین؟

من در حال حاضر در تورنتو، کانادا زنگی می کنم و الان به خاطر این دو سه تا کنسرت آمدم لس آنجلس و نزدیک به پنج ماه هست که اینجا هستم.

 

 

شما روز ها رو چطور می گذرونین؟

در این مدت بعد از اینکه تور کنسرت های اول تموم شد، یک مقدار درگیر استقرار پیدا کردن در تورنتو بودم. یعنی آپارتمانی پیدا کنم، اثاثی بگیرم که بتونم یک زندگی در حد معقول داشته باشم. بعد هم با کمک بابک امینی شروع کردیم به ضبط چند تا آهنگ. صدای من ضبط شد و موسیقی هم ضبط شد. برای میکس فاینال باید برگردیم تورنتو.

در این سه سال قرار بود که آلبوم جدیدی بعد از آلبوم "زرتشت" وارد بازار کنید و یکی از آهنگ هاش هم مهرداد آسمانی برای شما ساخته بود که بعد خودش خوند. چرا این آلبوم وارد بازار نشد؟

چند تا مشکل هست. یکی اینکه، یک کم وسواس من زیاد شده. دلم می خواد آلبومی که به دست مردم می رسه کاری باشه در اون حدی که از من انتظار می ره. دوم اینکه ما در تورنتو امکانات زیادی برای تهیه آلبوم نداریم. بیشتر ترانه سرا ها، آهنگسازان و تنظیم کننده ها در لس آنجلس هستند.

دلم می خواد در این آلبوم کارهای متفاوت داشته باشم. آلبوم جدیدم الان در دست تهیه است. چهارتا از آهنگ هام ضبط شده، پنج تا دیگه مونده که چهارتاش باید در همین چند روزه ضبط بشه که بعد از کنسرتم اونها رو می برم تورنتو تا آماده اش کنم.

بنابراین می شه گفت این کارتون شاد تر از زرتشت خواهد بود؟

بله بله. کار متفاوتی خواهد بود.

چه اسمی رو براش انتخاب کردین؟

"آبی"

چرا "آبی"؟

یکی از ترانه هام اسمش آبی است و موضوعی که در این ترانه هست آنقدر برای من زیباست که ترجیح دادم اسم آلبومم رو بذارم آبی.

دوست دارین یکی از اشعار آلبومتون رو برای ما دکلمه کنین؟

همین آبی رو براتون می خونم:

آسمون روی خونه ام آبی نیست

شعله چراغ من آبی نیست

دیگه رنگ عاشقی تو نقاشی آبی نیست

توی جوی کوچمون آب زلال آبی نیست

مامی خوایم آبی باشیم

ما می خوایم عاشق باشیم

این شعر از نصرت فرزانه است. همون کسی که شعر های زرتشت رو ساخته. البته فقط همین یک آهنگ از نصرت فرزانه است. بقیه از زویا زاکاریان است و یکی اش از ساخته های سلی است که حتما می شناسین. چند تاش از ساخته های بابک امینی است. آقای آسمانی سه تا از آهنگ هاش رو ساختن. یک آهنگ از زنده یاد واروژان است که هنوز اجرا نشده و داریم با کمک و لطف مارتیک ضبط می کنیم و شعری هم که زویا زاکاریان، دوست عزیزم، براش ساخته راجع به خود واروژان است.

شما در اول سفرتون به خارج از کشور از وضعیت موسیقی پاپ ایران در آمریکا ناراضی بودین و این باعث شد که خیلی از هنرمندان لس آنجلس نظریات شما رو رد کنند و این مسئله رو به بحث بکشن. الان نظرتون در مورد وضعیت موسیقی پاپ در خارج از کشور چیه؟

 

من هر بار که روی صحنه می رم انگار از نو متولد می شم. دیدن جمعیت در سالن کنسرت مثل یک حادثه تازه است، مثل یک حادثه ای که هنوز برام اتفاق نیفتاده بنابر این من رو غرق احساسات هیجان انگیز و سرخوشی می کنه.

گوگوش

نمی دونم. اگه حمل بر خود بینی و خود ستایی نباشه، فکر می کنم گفته من و حضور من تاثیر داشته در انتخاب کارهایی که خواننده ها انجام می دن. چون یکی دوتا آلبوم دراومده که معلومه راجع بهش فکر می کنن. راجع به شعری که می خونن، آهنگی که می خونن بیشتر وسواس به خرج می دن. امیدوارم تداوم داشته باشه و روز به روز کار خودشون رو بهتر کنن. من برای همشون آرزوی موفقیت می کنم.

خانم گوگوش شما در این مدت آیا به ایران سفر کردین یا همش خارج از کشور بودین؟

نه همش در تورنتو بودم.

دلتون تنگ شده که برگردین؟

دلتنگی خوب برای همه هست، حتی اونهایی که سالهای سال اینجا بودن و عادت کردن. من معتقدم همه ایرانی ها در هر کجا که هستن، چمدونشون دم در خونشونه و همه منتظرن که برگردن. اما به هر حال من بعد از بیست و یکسال که آمدم خارج از کشور انقدر مشغول کار های انجام نشده بودم که سرم گرم بوده و کمتر احساس دلتنگی کردم.

قبلا گفته بودین که قرار بود در فیلم هایی بازی کنین که گویا قرار بود آقای کیمیایی بسازن ولی انگار منتفی شد؟

فعلا منتفی شده و همسرم، مسعود کیمیایی فعلا در ایران است و تدارک ساخت فیلم رو در اونجا انجام می ده و ساخته نشدن این فیلم ها در اینجا منوط به همون ماجرای دادگاه است.

شایعه شده که دلیل اینکه آقای کیمیایی در ایران هستند و شما در خارج، این هست که از هم جدا شدین.

نه . من مدام با ایشون در تماس هستم و هم ایشون از کار ها و برنامه های من خبر دارن و هم من در جریان ساخته شدن فیلمشون هستم.

خانم گوگوش شما می دونین که چقدر مردم تاجیکستان شما رو دوست دارن. چند تا از شنونده های تاجیکی برای ما پیغام گذاشته بودن و پرسیده بودن که آیا ممکنه شما روزی به تاجیکستان برین؟

بی صبرانه دلم می خواد که این کار رو بکنم. دو تا کنسرت هست که دلم می خواد اجرا بکنم. یکی در استرالیا و یکی در تاجیکستان. چون محبت و لطف مردم تاجیکستان و ایرانی هایی که در استرالیا هستند من رو وادار می کنه که این وظیفه رو انجام بدم. اما متاسفانه به دلیل همون ماجرا های قبلی نشد این اتفاق بیفته. الان هم مشغول این کنسرت ها هستم و با کمپانی ندر لن ایونتس کار می کنم، باید از این قرار داد فارغ بشم تا بتونم تصمیم بگیرم که به چه صورت باید این کار انجام بشه.

پس باید ببینین که آیا کنسرت گذاری هست که بتونه ترتیب این کار ها رو بده؟

والا متاسفانه با کنسرت گذار های ایرانی در اینجا مشکل پیدا می کنم. یک چیزی رو صاف و پوست کنده بگم. از روزی که اومدم اینجا هر کدوم از این آقایون به من نگاه می کنن علامت دلار می بین. هیچکس با جان و دل " کنسرت گوگوش" رو برگزار نمی کنه.

کنسرت گذاری یک حرفه است و یک کار مهم و اساسی است که باید راجع به اون اطلاعات و دانش کافی داشت.

ما متاسفانه بدون داشتن اون دانش می خواهیم فقط یک جایی اجاره کنیم، بلیطی بفروشیم و بعد هم اگر اتفاقی می افته مسئولیت نداشته باشیم. امیدواریم کسانی پیدا بشن که بتونن با این مسئله حرفه ای برخورد بکنن.

ما هم امیدواریم بتونیم بیشتر شما رو در اروپا ببینیم. آیا در آینده نزدیک به ایران باز می گردین؟

سرزمین ما وخونه ما اونجاست، به هر حال این اتفاق می افته.

شما تولدتون در بهمن ماه هست درسته؟

من تا چند سال پیش فکر می کردم بهمن ماه به دنیا آمدم و شناسنامه و پاسپورتم هم همین تاریخ رو داره، هجده بهمن یا هفت فوریه.

چند سال پیش مرحوم مادرم قبل از اینکه از ایران بره آمریکا، یک روز به من گفت: " برای چی تو بهمن برای تولدت کادو می فرستن؟ تو بهمن متولد نشدی".

گفتم: " تو شناسنامه ام هست. مگه غیر از اینه؟"

گفت: "من شما رو زاییدم و شما پونزده اردیبهشت به دنیا اومدی."

از اون روز تمام ذهنیت من رو نسبت به ماه تولدم به هم زد. چون من همیشه مشخصات برج بهمن رو می خوندم و عجیب بود که هیچوقت هم به من نمی خورد ولی فکر می کردم که خوب حتما اینطوری هستم و خودم نمی دونم. ولی حالا که مشخصات اردیبهشت رو می خونم میبینم درسته.

پس شما امسال دو تا تولد گرفتین یا یکی؟

من تصمیم گرفتم که در هر فصلی یک تولد بگیرم. تولد بهاره، تابستونه، پاییزه، زمستونه.

چه بهتر. ولی سنتون یک سال یک سال می ره بالا دیگه؟

سن من مشکلش اینه که همه اون رو می دونن. چیزی نیست که بتونم پنهان کنم. من متولد 1329 هستم.

خانم گوگوش راز زیباییتون چیه؟ چهره تون با عکس هایی که من از سابق دیدم فرق نکرده و از لحاظ زیبایی یک چهره بین المللی است.

وقتی عشق و محبت مردم رو داشته باشی و درون رو هم پاک کنی، من فکر می کنم در زیبایی تاثیر می ذاره.

Netherlander Events) اجرا می شوند.

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن 1384 و 09:02 ق.ظ توسط حمید

ویرایش شده در - و -